مرا درياب
تو اي تنهاترين شاهد
تو اي
تنها در اين دنيا و هر دنيا
بجز تو آشنايي من نمييابم
بجز تو تكيهگاه و همزباني من
نميخواهم
مرا درياب
تو ميداني كه من آرام و دلپاكم
و
ميداني كه قلبم جز به عشق تو
و نام تو
و ياد تو
نخواهد زد
و ميداني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمتسرا
هستم
مرا درياب
كه من تنهاترين تنهاي بيسامان
اين شهرم
مرا بنگر.. مرا درياب
قسم به راز چشمانم
به اقيانوس بيپايان رويايم
به رنگ زرد به رنگ بيوفاييها
به عشق پاك
به ايمانم
به چين صورت مادر
به دست خستهي بابا
به آه سرد تنهايي
به قلب مردهي زاغان
به درد كهنهي زندان
به اشك حسرت روحم
به راز سر به مُهر سينهي اسبم
اگر دستم بگيري و
از اين زندان رها سازي
برايت عاشقانه شعر خواهم گفت
همين يك قلب پاكم را
و روح بيقرارم را كه زندانيست
به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد
مرا از غربت زندان رها گردان
نگاه بيپناهم بر در زندان تنهايي روح خستهام خشكيد
مرا درياب
مرا درياب كه غمگينم
در پس ثانیه هایی که ورق خورده و ساعت شده است
در همین حال به فردا نرسیم
اندکی صبر کنید
شب چه غمگين است
بي تو
برچشمهايم
فانوسي از انتظار آويخته ام
به نشان آن آفتاب
كه به آسمانم هديه خواهي كرد
و با تو
خورشيد خواهد درخشيد
حتي اگر
از شب
اندوهي به يادگار مانده باشد
نمی دانم شاید بیم آن داری که در دل راز خود را
پنهان داری
تمامی احساسم را در عمق اشکهایم حصار کرده ام
حس تلخ دلتنگی ای را که تو برایم به ارمغان آوردی با پائیز قسمت کردم
در هبوط سرد با هم بودنمان چه ساده دل بریدی
در سکوت شب من ،
در سکوت شب من ، کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه
ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا
تنهای تنهایم!!! ومن چون شمع می
سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند ومن گریان ونالانم ومن
تنهای تنهایم !!! درون کلبه ی خاموش خویش
اما کسی حال من غمگین نمی
پرسد!!! و من دریای پر اشکم که
طوفانی به دل دارم درون سینه ی پرجوش خویش
اما!!! کسی حال من تنها نمی پرسد ومن چون تک درخت زرد
پاییزم !!! که هر دم با نسیمی
میشود برگی جدا از او ودیگر هیچی از من نمی
ماند خداحافظ رفیق نارفیق من! ماه من غصه چرا
؟
یا زمینی را
که دلش از سردی
شبهای خزان
روزها میگذرند
سایه ها در پس هم میگذرند
بی خبر از گذر ثانیه ها
در هراس از ماندن
هیچ آگاه نگشتند که اینگونه تورا میخواند
و چه میگفت درختی که به اندازه ی اندوه خزان تنها بود
و نگاهش نگران در پی همدم میگشت
سایه ها در گذر ثانیه ها
رهسپار ره فردا بودند
و دریغا که نخواهند رسید
بی گمان حال نیای فرداست
که به اندازه ی یک دور زمین
کودک حال لقب میگیرد
سایه ها صبر کنید
ما چرا با لبخند
اندکی صبر که فریاد کشید
سایه ها صبر کنید
ناله ای از پس دیوار خدا را خوانده
این چه دردیست که از ناله ی او می آید
اشکها را بزدایید ز اندوه خزان
چهره ها را ز قشنگی سرشار
دیده ها را از مهر
و وجود خود را پر کنید از خوبی
بزدایید فغان را از دل
میل بیهوده به رفتن نکنید
سایه ها صبر کنید...
غروب تیره ي پاییز ،قدم در شهر من می زد
ستاره روزنی می جست ،شب گیسو پریشان را
.
.
شب تنها ،شب یغما
شب پاییز جان فرسا
به تاراج همه دلها،فرود آمد بروی بستر دنیا
.
.
.سکوت مرگبار شب
نفس در سینه ها می کشت
گل سرخ دلم آن شب، درون سینه ام پژمرد
.
.
همه ظلمت ،همه حیرانی و وحشت
زابر تیره ای آن شب
به روی شهر می بارید
.
.
گهی شلاق طوفانی
گهی بادی ،نسیمی سرد
ز بی رحمی زتن برکند ،تمام پوشش باغم
.
.
یکی قامت شکن رعدی
شرر انداخت بر جانم
شکست آن سرو دیرین را ، به باغ آرزو هایم
.
.
ردا پوش،آن سیاهین جامه بر تن
قدمهایش چه سنگین و نفسهایش خزان آهنگ
زدستان درختان می گرفت آن برگهای بی نفس ،زرد و طلایی رنگ
.
.
بر اینها هم دریغی نیست
ولی اما ،ولی اما
چرا یاس امیدم را زکنج سینه ام دزدید...
می گذشت از توی کوچه دوره گرد
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
«اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداري کوزه خالی میخرم»
خواهرم بی روسری بیرون دوید.
«آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟»

چگونه می توانم ترانه ات را نخوانم وقتی چونان پرنده ای سبکبال از حصار قلب من پر
کشیدی.
و تمامی اندیشه ام را،
شاید با اولین نسیم آن را برایت هدیه آورد.
و چه تلخ بهار سبز با هم بودنمان
به پائیز غمناک جدایی رهنمون گردید....
ناگهان حادثه ای...
ناگهان وسوسه ای تلخ گذشت...
من تو را کم داشتم
آسمان حرفی زد...
و غزل شعری شد...
در سکوت شب من،
موج گیسوی تو آرام نداشت
برق چشمان تو پیغام نداشت...
چه سرابی دارم
که امیدم به نگاهت...
سالها یخ زده است...
تو هم رفتی!
تو هم از کوی من چون دیگران بی اعتنا رفتی!
تو هم
با اولین بوران پاییزی چو انبوه درختان برگ و بر کندی
تو هم رفتی!
تو رفتی و نفهمیدی
که من دیوانه ات بودم
چه شوری در من افکندی
چه سان دلداده ات بودم!
تو رفتی و دل من مرد
رفاقت سوخت
صداقت را نخستین باد پاییزی ز پیش ما به یغما برد!
تمام بیدلان اینک ز سوگت اشک می بارند
تمام بلبلان اکنون ز هجر خانمان سوزت ، سکوتی تلخ می رانند.
زمان در شیونت گویی چو قلبت منجمد ماندست
هوای دل ز بهت دوریت امشب چو احساس تو یخ بسته ست
درختان در نبود تو عجب بی تاب و لرزانند
تمام عاشقان امشب سرود گریه می خوانند!
خداحافظ رفیق نارفیق من!
تو رفتی و ندانستی
از این بیداد بیگاهت چه سان چون بید می لرزم!
چه سان برسوگ احساسم شبی صد شمع می بندم!
دلم هرگز نمی پنداشت تو هم چون دیگران باشی
تو هم چون بیوفا مردم
رفیق نیمه راه عمر من باشی!
تو رفتی و مرا بر لب نوای کاش و حسرت هاست
که ای کاش آن حبیب من محبت را به سر می برد،
که کاش آن نا رفیق من رفاقت را به سر می برد!
تو رفتی و من آخر هم نفهمیدم
چرا از عشق ترسیدیم؟!
چرا از بیم شور و مهر و شیدایی
مثال موج لرزیدیم؟!
خداحافظ رفیق نارفیق من!
خداحافظ نمی گویم تو را ای مهربان همراه!
که می خواهم تو را تا لحظه بدرود عالم یار خود دانم
که می خواهم
وجودم را فدای لحظه دیدار تو سازم
خداحافظ نمی گویم
نرو ! ای مهربان یارم
خداحافظ
.
.
نمی گویم!
آسمان را بنگر
،
که هنوز بعد
صدها شب و روز
مثل آن روز
نخست ،
گرم و آبی و پر
از مهر به ما می خندد
نه شکست و نه
گرفت
بلکه از عاطفه
لبریز شد
نفسی از سر
امید کشید
و در آغاز بهار
،
دشتی از یاس سپید
،
زیر پاهایمان
ریخت
تا بگوید که
هنوز ،
پر امنیت احساس
خداست
ماه من دل به
غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آنهای نیست
که خدا را
دارند
ماه من !
غم و اندوه اگر
هم روزی ،
مثل باران
بارید
یا دل شیشه ای
ات
از لب پنجره
عشق ، زمین خورد و شکست
با نگاهت به
خدا چتر شادی واکن
و بگو با دل
خود
که خدا هست
خدا هست هنوز
او هما نیست که
در تارترین لحظه شب ،
راه نورانی
امید نشانم می داد
او هما نیست که
هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد
ماه من !
غصه اگر هست
بگو تا باشد
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است
این همه غصه و
غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه
نه ،
میوه یک باغ
اند
همه را با هم و
با عشق بچین
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه
بلند
سبزه زاری است
پر از یاد خدا
و در آن باز
کسی می خواند !
که خدا هست....
خدا هست ....خدا هست هنوز
...
» " ثانيه ها"
» " غروب پاییز "
» " دوره گرد "
» شب
» " بيم "
» " نسل من "
» ويران
» "خداحافظ"
» خدا
| Design By : Pars Skin |
